نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

دربی

سلام دخمل کوچولوی پرسپولیسیه من؛ امروز تیم بابایی که از عکس بامزه ی شما معلومه پرسپولیس با استقلال بازی داشت ومن هم صورت ناناسی تورو رنگ کردم و کلا سر تا پا قرمزت کردم تو هم کلی ذوق می کردی بابایی هم با دیدن تو کلی ذوق کرد و با اشتیاق تر بازی دید ما هم همراهیش کردیم تیم ما 4 تا گل زد و بابایی هم هر بار که گل میزد تورو بغل میکرد و بالا مینداختت وکلی هورااااااااااااااااااااااااااااااو جیغ و داد... روز خیلی خوبی بود... اینجا هم تو و بابایی در حال ذوق کردنید یزره موز بخولم انرژی بگیرم بیشتر شادی کنم دختر عزیزم ایشالا همیشه شاد باشی و همیشه همراه بابای...
28 فروردين 1395

33 ماهگیت مبارک عشقم

فرشته کوچولوی مامان؛ عمه جون و محدثه جون تو 33ماهگیت غافلگیرمون کردن.عمه جون با محدثه کوچولو زحمت کشیدن برات یه کیک خوشمزه پخته بودن و شما خیلی خوشحال شدی و با محدثه کلی ذوق کردین. نیکا جون بفرمایید قابلت نداره،ماهگردت مبارک دست درد نکنه محدثه جون زخمت کشیدی محدثه جون خیلی دوست دارم ...
28 فروردين 1395

اولین باری که بیرون اسکوتر سوار شدی

دختر عزیزم نیکا جونیه مامان؛ تو این روزای بهاری که هوا خیلی خوبه و به قول خودت ،بریم بیرون حال میده .من هم گاهی اوقات میبرمت بیرون و شما هم خیلی قشنگ با بچه ها بازی می کنی. اینجا هم اولین بار بود که بیرون اسکوتر سوار شدی اولش زیاد بلد نبودی اما بعد از اینکه آیدا بهت یاد داد سریع یاد گرفتی و کلی ذوق کردی. اینجا هم با بچه ها مشغول خاله بازی هستی عزیز دلم ایشالا همیشه شاد باشی... ...
28 فروردين 1395

سیزده بدر 1395

نیکا جونی مامان ما امسال سیزده بدر خونه باباحاجی و مامان جون بودیم .دایی علی و زندایی و یاسمین کوچولو هم ازشب سیزده بدر خونه باباحاجیشون بودن و خوابیدن که به اتفاق عمه جون و عمو محمود و محدثه جون و آقاجون همگی بریم بیرون،اما نه تنها ما بلکه خیلیای دیگه همه به خاطر بارش شدید بارون و سردی هوا تو خونه موندن،اما با این حال خیلی خوش گذشت... اینجا قبل از ناهارجلوی بلوک باباحاجیه و جالب اینجاست که سردی هوا مانع بازی کردنتون نشده قربونتون برم تو و محدثه باعشق بازی میکردین و مردها هم مشغول درست کردن کباب بودند تو این هوای بارونی همون بهتر که تو خونه غذامون بخوریم بفرمایید نوشیجوووووووووووووووووووووووووونت عشق...
22 فروردين 1395

مامان جونم روزت مبالک

دختر عزیز و مهربونم خدارو هزار مرتبه شکر میکنم که مهربونی زیادیرو از همین کوچیکی تو وجود با ارزشت گذاشته که انقدر با مهربونی و زبون شیرینت به من گفتی روزت مبارک و همین برای من بسه... البته این مهربونی زیادت از مهربونی زیاد بابایی هم نشات میگیره که به تو منتقل کرده آخه بابایی شب روز مادر که ازسر کار اومد  از طرف تو برام یه شال خوشگل که عکسش میبینی گرفته بود و به تو داد که به من هدیه بدی منم خودم زدم به اون راه که مثلا متوجه نشدم و تو هم خیلی مظلومانه و با کمی خجالت و با دستای کوچولوت این شال  قشنگ به من هدیه دادی و همین جور که بابایی بهت یاد میداد به مامانی بگو روزت مبارک به من گفتی  روزت مبارک واین یعنی...
22 فروردين 1395

تولد باباحاجی

عسل مامان سلام؛ 10 فروردین تولد بابا حاجی بود و ما و مامان جون و عمه جونشون طبق هر سال برای باباحاجی جشن گرفتیم.بابا حاجی خیلی خوشحال شد و با تو و محدثه شمع 55 سالگیش فوت کرد.تو و محدثه هم حسابی رقصیدین و کلی ذوق کردین. همون شب قبل از تولد، عمو محمود و عمه جون هممون برده بودن رستوران زیتون اینم عکس شما با محدثه تو ماشین بابایی تو راه در حال خوندن آهنگ اون شب تو شهربازی زیتون بعد ازشام کلی بازی کردین و خوش گذروندین باباحاجی جونم ایشالا 120ساله شی نه 120سال کمه همیشه زنده باشی خیلی خیلی دوست دارم... ...
22 فروردين 1395

جریان ترسیدن و نترسیدن از ماهی عید

عشق مامان نیکای جونی؛ یه مطلب بامزه ی دیگه که دلم نیومد برات نزارم این بود که شما اولش وقتی ماهی میدیدی می ترسیدی.عمشون چند روز مونده به عید ماهی خریده بودن و گذاشتن بودن رو اپنه آشپزخونشون، ما تا اون موقع نمیدونستیم که شما از ماهی می ترسی بعد دیدیم که سمت آشپزخونه نمیری و خودت جمع می کنی فهمیدیم که به خاطر ماهیه بعدش عمه هر کاری کرد نتوست راضیت کنه که بری طرف ماهی ،کار به جایی رسید که گریه ام می کردی ،عمه بیچاره هم به خاطر تو ماهی گذاشت تو بالکن خونشون. محدثه هم به تو می گفت نیکا جونی ترس نداره که کوچولوی ،کاری باهات نداره، ولی تو فقط می ترسیدی،اینم یکی از ترسای بامزت بود. رفتیم شمال برگشتیم. از خونه مامان جون می خواستیم بری...
22 فروردين 1395

اولین سفر شمال تو سال 1395

دختر قشنگم نیکا جونی؛ تعطیلات عید امسال تصمیم گرفتیم به همراه باباحاجی و مامان جون و عمه جون و عمو محمود و محدثه جون به شمال بریم.البته عمو یه ویلای خیلی شیک از قبل تو جویبار کنار دریا زحمت رزروش کشیده بود.ما روز دوم عید حرکت کردیم وششم عید برگشتیم.این سفر هم مثل سفرهای دیگه که با هم داشتیم خیلی خیلی خوش گذشت و تک تک لحظه های شیرینش با شما دو تا دخمل ناز تو ذهنمون به یه خاطره ی به یاد موندنی تبدیل شد. عاشق این عکس و ژست قشنگتم مادر بقیه ی عکسها به همراه خاطرات سفر تو ادامه مطلب ببین فرشته کوچولوی مامان... ما صبح زود حرکت کردیم و شما هم تو خواب ناز بودی نزدیک ظهر رسیدیم تو و محدثه هم تارسیدین شروع...
20 فروردين 1395

نوروز 95

جیگر گوشه ی مامان این سفره ی هفت سینمونه که به نظر بابایی و به عشق تو و به کمک تو چیدیم. این عکستم دقیقا لحظه ی سال تحویله چون سال تحویل حدودا ساعت 8 صبح بود و از اون جایی  که شما شب قبلش دیر خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت کنم البته بابایی هم مثل تو تو خواب ناز بود عیدت مبارک دخمل خوشگل مامان اینجا هم از خواب ناز بیدار شدی و لباس خوشمله عیدت پوشیدی که بریم خونه مامان جون و بابا حاجی مامان دور قدو بالای قشنگ بگرده ایشالا همیشه سلامت باشی و تمام سالت پر از شادی باشه و چیزای خوب یاد بگیری خیلی خیلی دوست دارم... ...
20 فروردين 1395

رنگ کردن تخم مرغ عید

سلام عزیز دلم؛ مامان به قربون دستای کوچولوت بره که هر روز بزرگتر میشه و خداروشکر که امسال نسبت به سال قبل خیلی بزرگتر شدی و تونستی با همین دستای کوچمولوت با هم دیگه تخم مرغای هفت سینمون  با رنگ انگشتی رنگ کنیم و کلی ذوق کردی آخه اولین بارت بود عشقم تازشم صورتامونم رنگ کردیم و کلی خندیدیم بعدشم با کلی ذوق تو چیدن سفره هفت سین کمکم کردی. عشق مامان ثانیه ثانیه ی لحظه هات همیشه سرشار از شادی و خنده باشه... دوست دارم... ...
20 فروردين 1395